ورود به همسریابی آغاز نو

رمز عبور را فراموش کرده ام
تصویر پروفایل علی
علی
58 ساله از تهران
تصویر پروفایل علی
علی
40 ساله از تهران
تصویر پروفایل نفیس
نفیس
41 ساله از تهران
تصویر پروفایل صدف
صدف
33 ساله از اسلامشهر
تصویر پروفایل مریم
مریم
39 ساله از اراک
تصویر پروفایل امید
امید
45 ساله از اصفهان
تصویر پروفایل مرتضی
مرتضی
47 ساله از تهران
تصویر پروفایل فرزاد
فرزاد
43 ساله از تهران
تصویر پروفایل بدون نام
بدون نام
47 ساله از مشهد
تصویر پروفایل فرامرز
فرامرز
48 ساله از اصفهان
تصویر پروفایل الهام
الهام
30 ساله از مشهد
تصویر پروفایل نسرین
نسرین
34 ساله از تهران

ورود به آغاز نو سایت همسریابی آغاز نو

سایت همسریابی هلو جان، من قلب ندارما. میگی چی شده؟ عصر گفتی میگی. وقتی گفتی مهمون داری، فکر کردم تمام حرفت همون بوده.امیرحسین حرف زد: -خب درست فهمیدی

ورود به آغاز نو سایت همسریابی آغاز نو - آغاز نو


ورود آغاز نو سایت همسریابی آغاز نو

خاله باز آن طرف کوچه را نگاه کرد و بعد صورت آغاز نو سایت همسریابی آغاز نو را کاوید.

این اولین باره امیرحسین جان دوست و آشناهاش رو دعوت میکنه. من ذوق زده شدم. بفرما تو دخترم. بفرما. فکر کن خونه ی خودته. سایت آغاز نو زیر لب به امیرحسین غر زد: -چرا دروغ گفتین؟ امیرحسین سرش را آرام تکان داد و زیر لب گفت: -دروغ نگفتم. سایت آغاز نو کمی اخم کرد و مؤکدانه پرسید: -دروغ نگفتین؟ شما ورود به پنل کاربری آغاز نو دروغ نگفتین؟

الان آقای سایت آغاز نو می آید

امیرحسین چشمانش را به خاله و لنگ لنگان رفتنش داد و سر تکان داد. دروغ نگفته بود. الان آقای سایت آغاز نو می آید. امیرحسین پرسید: -مگه آقات کیه؟ سایت آغاز نو ماتش برد به سؤالی که شنیده بود. خاله از روی پلکان برگشت. -چیزی شده؟!

جفتشان محکم سر تکان دادند به نشانه ی نه و همزمان گفتند: -نه!چشمان پفکی خاله روی چشمان امیرحسین، بعد همسریابی هلو با عکس و باز چشمان امیرحسین گشت و دست آخر پله ی  بعدی و بعدی را هم طی کرد. همسریابی هلو با عکس بعد از کمی مکث خیلی نامحسوس تر از قبل زمزمه کرد:

-من برم بهتر نیست؟ امیرحسین بدون اینکه نگاهش کند گفت: شجاعت زن ما رو باش. همسریابی هلو با عکس ساکت شد و قدم هایش کندتر شد. امیرحسین پشت سر خاله و ثبت نام همسریابی آغاز نو پشت سر او رفتند باال. امیرحسین تکیه داده بود به پشتی مبل و ثبت نام همسریابی آغاز نو همانطور راست و خشک نشسته بود که خاله با سینی چای بیرون آمد.

-آقاتون کی میان؟

ثبت نام همسریابی آغاز نو به امیرحسین خیره شد. -خب... بعد هم نالید: -آقای بهاروند. امیرحسین خندید: -به من چه؟

مهمون داریم. امیرحسین سینی را از دست خاله صیاد گرفت و گذاشت روی میز. -دقیقا چون مهمون داریم باهات کار دارم خاله. خاله در آستانه ی عصبی شدن بود و این را از روی عرق بینی و تاج پیشانی اش میشد تشخیص داد. ورود به پنل کاربری آغاز نو صیاد نشست و آغاز نو سایت همسریابی آغاز نو همانطور خشک و رسمی و امیرحسین منتظر کمی شجاعت بیان بود. سایت همسریابی هلو پرحرص پرسید:

-سایت همسریابی هلو جان، من قلب ندارما. میگی چی شده؟ عصر گفتی میگی. وقتی گفتی مهمون داری، فکر کردم تمام حرفت همون بوده.امیرحسین حرف زد: -خب درست فهمیدی سایت همسریابی هلو جان. تمام حرفم مهمون بود. سایت همسریابی فوری سر کج کرد به نشانه ی استیصال و نگرانی و امیرحسین اولین جمله ی خطرناک را گفت:

-این مهمون، همین خانومی که جلوی شما نشسته، تمام حرف زندگی منه، تمام حرفی که قراره من به شما بزنم. صدای بلند هی سایت همسریابی فوری و ضربه ای که به پشت دستش زد، چشمان امیرحسین و آغاز نو سایت همسریابی آغاز نو را به سمت قیافه ی قرمز شده ی سایت همسریابی فوری کشاند و مابعدش صدای همسریابی آنلاین رایگان بلند شد:

-مادر روی زن متأهل نظر داری؟

امیرحسین آره؟

عاشق زن مردم شدی؟

آغاز نو سایت همسریابی آغاز نو نگاه کرد

امیرحسین که هنوز هضم نکرده بود به قیافه ی آغاز نو سایت همسریابی آغاز نو نگاه کرد که داشت با انگشتانش ور میرفت، دوباره به همسریابی آنلاین رایگان خیره شد و فکر کرد »خود کرده را تدبیر نیست.احتمالا باید این بار را خودش جمع میکرد. -همسریابی آنلاین رایگان جان ایشون مجردن

مطالب مشابه