ورود به همسریابی آغاز نو

رمز عبور را فراموش کرده ام
تصویر پروفایل نجیبه
نجیبه
61 ساله از تهران
تصویر پروفایل مصطفی
مصطفی
34 ساله از کرمانشاه
تصویر پروفایل فاطمه
فاطمه
28 ساله از خرم آباد
تصویر پروفایل بدون نام
بدون نام
24 ساله از تهران
تصویر پروفایل سحر
سحر
38 ساله از همدان
تصویر پروفایل بدون نام
بدون نام
30 ساله از تهران
تصویر پروفایل دیبا
دیبا
40 ساله از تهران
تصویر پروفایل بیتا
بیتا
40 ساله از تهران
تصویر پروفایل الهام
الهام
43 ساله از تهران
تصویر پروفایل مهدی
مهدی
48 ساله از تبریز
تصویر پروفایل ونوس
ونوس
43 ساله از کرج
تصویر پروفایل احمد
احمد
30 ساله از تهران

مکان صیغه کجاست؟

مکان صیغه کفش هاش مکان صیغه موقت در اصفهان درآورد و رو به مکان صیغه موقت گفت: چرا ول نمیکنی، آخه؟ نمیتونم! سری با تأسف تکون داد

مکان صیغه کجاست؟ - صیغه


آدرس مکان صیغه

مامان شالش رو، روی سرش درست کرد و گفت: بیاین داخل، تا ببینم چیکارکنم. مکان صیغه کفش هاش مکان صیغه موقت در اصفهان درآورد و رو به مکان صیغه موقت گفت: چرا ول نمیکنی، آخه؟ نمیتونم! سری با تأسف تکون داد و جلوتر از مکان صیغه در ارومیه داخل رفت. داخل خونه رفتیم و روی مبل ها نشستیم. خبری از مامان نبود! به گمونم رفته بود تا به بابا زنگ بزنه. مکان صیغه در شیراز هم دورتر از مکان صیغه موقت، روی مبلی تکنفره نشسته بود. معلوم بود داره چت میکنه؛ استرس وجودم مکان صیغه در تبریز گرفته بود. ترس از آیندهی مبهمم داشت ذرهذره نابودم میکرد. اگه استرسی نداشتم، حتمًا به گوشیش سرکی میکشیدم.

سعی میکردم تا وقتی که مامان بیاد، سرم رو با چیزهای الکی گرم کنم. از ایای بازی کردن گرفته، تا پست گذاشتن توی اینستا! ولی هیچکدوم نتونستن سردی دست و لرزش بدنم رو کم کنن! سرم پایین بود و خونه تو سکوت مسخرهای فرو رفته بود. سخت مشغول ور رفتن با لاک پخش شدهی کنار انگشتم بودم که در ورودی محکم کوبیده شد. سریع از جام بلند شدم و با صدای مرتعشی، «سلام» دادم. بابا، با اخم نگاه چپی بهم انداخت و مامان مکان صیغه در تبریز صدا کرد.

مکان صیغه در شیراز هم که اصلا سلام نداد!

مکان صیغه در شیراز هم که اصلا سلام نداد! به مکان صیغه در قم نزدیکتر شدم و بازوش رو چنگ زدم. دست آزادش رو روی دستم گذاشت و لب زد: آروم باش؛ نمیذارم صدمه ببینی! به سختی سری تکون دادم و با زبونم لبهای خشک شدهم رو تر کردم. باز هم انتظار...نمیدونم چی شده بود که نمیاومدن! نگاهم سمت مکان صیغه کشیده شد که با استرس، در حال تکون دادن پاهاش بود. چیزی شده مکان صیغه در مشهد؟ نه...راستش، میدونی چرا اینها نمیان؟ نمیدونم، منم میترسم. راستش دارم از استرس میمیرم. عه نکنه! ناراحت نباش. فقط یکم صبر کن. فعلا که دارم همون کار مکان صیغه موقت در اصفهان میکنم. سری تکون داد و دیگه حرفی رد و بدل نکردیم. مامان با سینی چای نزدیکمون شد و اول به مکان صیغه، بعد هم به مکان صیغه در ارومیه تعارف کرد. بعد برداشتن قند، «ممنونی» گفتم و لبهی چای رو فوت کوتاهی کردم. مامان صاف ایستاد که حواسم بهش جمع شد. زیرچشمی نگاهی بهش انداختم؛ که در کمال تعجب، برای مکان صیغه در مشهد مطمئن، سری تکون داد. شک تمام وجودم رو پر کرده بود.

بی حرف چایی سرد شدهم مکان صیغه در تبریز خوردم.

بی حرف چایی سرد شدهم مکان صیغه در تبریز خوردم. اون یه قند اضافه رو کنار استکان روی میزگذاشتم. رو به مکان صیغه در قم گفتم: نکنه میخوان وقت کشی کنن؟عه این چه حرفیه؟ نمیدونم چرا اینجور حس کردم. بد به دلت راه نده. سری تکون دادم که یه آن، سرم جوری تیر کشید که از دردش ناله ی خفیفی سر دادم. این دیگه چی بود؟ آخه الان چه سردردی؟! سرم رو به پشت مبل تکیه دادم و آه کوتاهی کشیدم. اینهمه درد یکهو و یکجا....واقعا از من همیشه سرخوش بعید بود. آروم نالیدم: مکان صیغه در مشهد! با هول از جاش بلند شد و نزدیکم شد. مکان صیغه در قم: چیشده؟ ها؟! آیی، نمیدونم. یهو مکان صیغه جلوی چشمهام تار شد و مکان صیغه در ارومیه به خواب عمیقی فرو رفتم.

مطالب مشابه